دانلود رمان اگر بی تو باشم | اندروید apk ، آیفون pdf ، epub و موبایل

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس

آرشیو مطالب

جستجوگر

یافته ها در جستجو

    امکانات وب

    دانلود رمان عاشقانه شهر عشق مهسان چت مهسان چت
    شمال ناز
    دانلود اهنگ احساسی

    پر مخاطب ها

    برچسب ها

    دانلود رمان اگر بی تو باشم | اندروید apk ، آیفون pdf ، epub و موبایل, دانلود رمان اگر بی تو باشم با لینک مستقیم, دانلود رمان عاشقانه pdf, دانلود رمان ایرانی

    دانلود رمان اگر بی تو باشم | اندروید apk ، آیفون pdf ، epub و موبایل

    نام رمان: اگر بی تو باشم

     زبان: فارسی

     ژانر رمان: عاشقانه و اجتماعی

    تعداد صفحات: 953

     نوع فایل: pdf

     حجم کتاب رمان عاشقانه: 18.6 مگابایت

     نویسنده: محدثه رجبی

     توضیحات:

    در مورد دختری به نامه مهلا هست که به خاطر اعتیاد پدرش زندگی سختی را به همراه مادرش تجربه می کنند تا اینکه.رمان اگر بی تو باشم رو از لاولی بوی دانلود و استفاده کنید...

    قسمتی از متن رمان:

    روی سکوی جلوی خونه نشستم.. پاهام از خستگی زیادم زق زق میکردن..هنوز هم به فاصله ی
    زیاد مدرسه جدیدم تا خونه عادت نکرده بودم… مامان با یه لیوان آب سرد کنارم نشست… به
    چهره ی مهربونش نگاه کردم…تنها امیدم توی این دنیا مادرم بود…
    –بیا دخترم… اینو بخور
    لیوانو گرفتم و قُلُپی خوردم…
    -خوبم مامان…یکم بشینم پاهامم خوب میشه .. –خب برو تو خونه..گرمت میشه اینجا نشین..
    برگشتم و پشت سرمو نگاه کردم…از دیدن بابا که با کلافگی توی خونه قدم میزد حالم گرفته تر از
    قبل شد… اصلا فضای خونه رو دوست نداشتم و حتی حاضر بودم کل روز رو توی حیاط
    کوچیکمون بشینم و قدم به داخل خونه نذارم…مامان با چهره ی مظلوم و زجرکشیده ش نگاهم
    کرد … سرم رو پایین انداختم و دست به کیف مشکی و قدیمی ام انداختم و سریع بلند شدم..
    وقتی سرپا ایستادم تازه فهمیدم که تا چه حد کف پاهام درد گرفتن… با سرعت کفشام رو از پا
    دراوردم و انداختم گوشه ی حیاط...
    دست مامان رو گرفتم و وارد فضای کوچیک پذیرایی شدیم…بابا با همون لباسای کثیف و البته
    سر و وضع آشفته ش به سمتم اومد… مثل همیشه از اینکه بابا اینطور به سمتم بیاد بدنم
    میلرزید.. به دیوار چسبیدم و مثل همیشه تنها دو هزار تومنی که مامان مثلا برای خرج تو راهم
    بهم داده بود رو بی هیچ حرفی به سمتش گرفتم…دل کوچیکم بیشتر از قبل گرفت..سرم رو پایین
    انداختم…با دادی که بابا سرم زد با سرعت خودمو به تنها اتاق موجود تو خونه رسوندم…حوصله
    ای برای گریه نداشتم..همه تلاشم توی این مدت که بابا اینطور شده بود این بود که خودمو قوی
    کنم و نذارم اشکم در بیاد… تا حدودی موفق شدم و بغضم رو قورت دادم…مقنعه رو از سرم
    دراوردم و روی پشتی گوشه اتاق گذاشتم.. تنها شلوارم رو عوض کردم و مثل همیشه همونجا
    پایین کشوهام نشستم…ترجیح دادم درسمو بخونم و از اتاقم بیرون نرم…به شکم دراز کشیدم و
    کتابم رو الکی جلوم باز گذاشتم…فعلا تنها بهونم برای بیرون نرفتن از اتاق درسم بود..نمیدونم
    شاید جز معدود ادمایی بودم که تو اون سن ارزو داشتم پدرم کنارم نباشه..با بودنش تنها من و
    مادرم رو زجر میداد…نداشتن یه پدر معتاد خیلی بهتر از داشتنشه…
    حوصله ای برای خوندن درس نداشتم و الکی برگه میزدم… همین که بابا هر از گاهی بهم سر میزد
    و میدید در حال درس خوندنم و چیزی بهم نمیگفت برام بس بود…همین که بهونه ای برای غر
    زدن و دعوا دستش ندم بهترین کار بود…کم کم داشت کتاب به دست خوابم میگرفت.. همونطور
    منتظر بیرون رفتن بابا بودم تا بلند شم و برم پیش مامان… با نشستن بابا کنارم نگاهش
    کردم…اشک توی چشمام جمع شد…این مهربونیش رو اصلا دوست نداشتم…وقتی فقط برای
    گرفتن پول به سمتم میومد دلم میخواست خودمو خفه کنم..به دوستام از ته دلم حسودی
    میکردم.. منم دلم میخواست خودم از پدرم پول تو جیبی بگیرم و حتی بهش غر بزنم که چرا
    اینقدر کمه… –دخترم..چقدر پول تو دستته…
    بغض تو گلوم داشت خفه م میکرد.. بی هیچ حرف از جا بلند شدم..دیگه مخالفتم جلوش معنا و
    ارزشی نداشت.. مثل همیشه پولایی که مادر بزرگم بهم میداد رو قایم کرده بودم… برای اینکه بابا
    رو عصبی نکنم از توی کشو که با کلیدم قفلش میکردم تنها پنج هزار تومن بیرون اوردم و
    همونطور که روم رو ازش گرفته بودم پولو به سمتش گرفتم ..اصلا دلم نمیخواست ضرب دستش
    رو دوباره بچشم…
    بابا با خوشحالی پول رو از دستم کشید و من زودتر از اونچه که فکر کنم صدای بسته شدن در رو
    شنیدم…وقتی از رفتن بابا مطمئن شدم کتابم رو گوشه ای گذاشتم و از اتاق خارج شدم .
    مامان رو دیدم که روی زمین نشسته بود..اونم منتظر رفتن بابا بود تا گریه کنه…لرزش شونه هاش
    و صدای هق هقش باعث شد نتونم خودمو نگه دارم و بغضم شکست.. روی دو زانو پشت سر مامان
    نشستم و دست دور شونه ش انداختم…
    مامان تنها دست روی دستم گذاشت و گفت :
    –مهلا.. دخترم ..گریه نکن..
    سرم رو روی شونه ش گذاشتم و نفس عمیق کشیدم..
    -مامان اگر تو پیشم نبودی نمیدونستم چطور باید تحمل میکردم..بابا از من پول میخواد برای جور
    کردن زهرماریاش..و من مجبور به اطاعتم..مامان میترسم بگم نه و دیوونه شه..
    –باید تحمل کنیم..
    -اخه چقد تحمل…
    حرفمو نصفه گذاشتم و رو به روی مامان نشستم..
    -مامان دیگه نمیتونم..چرا خدا راحتمون نمیکنه.. یا منو ببره پیش خودش یا بابا رو نجات بده.. یا
    بابا رو ازمون بگیره..چرا ما نمیتونیم یه نفس راحت بکشیم.. دستام توی دستای مامان بود.. با
    نوازش دستام تمام وجودم پر از حس خوب میشد و میتونیتم لحظه ای مشکلاتم رو از یاد ببرم و
    چه خوب بود که مامان رو کنار خودم داشتم تا دستام رو نوازش کنه..با حرفاش آرومم کنه…خونه
    بدون بابا واقعا ساکت بود و من عاشق این سکوت بودم.. تا بابا اینجا بود فقط داد و هوار و
    دعوا…ولی الان .. من بودم و مامان و یه دنیا آرامش …
    وقتی بابام نبود هیچ مشکلی هم نبود… ما اروم بودیم و اروم هم زندگیمون رو میکردیم…
    بدون هیچ مشکل و بدون هیچ گونه دغدغه فکری…
    نمیدونم چقدر گذشت که همونجا نشسته بودیم و به حال خودمون گریه میکردیم…هردو خوب
    میدونستیم بابا تا شب برنمیگرده…مامان غذایی که از دیشب مونده بود رو گرم کرد و دوباره
    خوردیم..سر سفره نشسته بودیم..اشتهایی ندلشتم اما برای اینکه یه وقت مامان رو ناراحت نکنم
    اروم اروم مشغول خوردن شدم..باید یه جور سر صحبتو با مامان باز میکردم..باید میفهمید داره
    چی میشه و اجازه میداد یه کاری کنم ..
    -مامان..
    صداش که کردم قاشقشو پایین گذاشت و منتظر نگاهم کرد… برام سخت بود گفتن این
    حرف…میترسیدم مامان بازهم ساز مخالف بزنه…وقتی دید ساکتم و حرفی نمیزنم گفت :
    –چی شده مهلا..
    با استرس به مامان نگاه کردم..فهمیدم اونم کم کم داره نگران میشه..
    -مامان .. ببین..پولایی که بی بی داده بود داره تموم میشه..
    انگار با این حرفم داغ دل مامانو تازه کردم …چون با ناراحتی آه کشید و گفت :
    –چکار میتونیم بکنیم مادر..مجبوریم دوباره قرض کنیم..
    -نه مامان..باور کن مجبور نیستیم قرض کنیم .. مامان امروز دوستم میگفت برای فست فود
    پسردایی ش دنبال چند نفر هستن که…
    مامان پرید وسط حرفم و گفت :
    –قبلاهم اینو گفتی و منم گفتم نمیذارم با این سنت کار کنی..تو هنوز داری درس میخونی مهلا…
    مامان بشقابا رو بلند کرد و به سمت آشپزخونه رفت..
    -پس باید چکار کنیم…چقدر از این و اون قرض کنیم..مامان بعد چطور میخوای اینهمه قرضو پس
    بدیم… با کارکردنم همه چیز درست میشه..
    –گفتم نه یعنی نه…من کار میکنم بشه دیگه..
    بلند شدم و دنبالش رفتم..
    -آخه مگه مردم چقدر کلاه و شال بافتنی میخوان…
    مامان مشغول شستن شد…به سمتش رفتم تا کمکش کنم..
    –نگران نباش مهلا..با خیاطی هم خیلی کارا میشه کرد..
    -مامان بذار منم کمک خرجت باشم…اینطور نمیتونم…نمیتونم بشینم و ببینم تو اینقد کار میکنی
    و منم در عوض بخورم و بخوابم…
    –کافیه دیگه..

    دانلود رمان اگر بی تو باشم | اندروید apk ، آیفون pdf ، epub و موبایل

    جهت جبران هزینه ها بعد از پرداخت مبلغ 2000 تومان لینک دانلود مستقیم به نمایش در میاد

    پرداخت آنلاین و دانلود

    مطلب مورد نظر خود را نیافته‌اید؟

    ۱۱ بازدید ۹۶/۰۳/۲۵

    مدیر

    نویسنده : میلاد بازدید : 133 تاريخ : جمعه 26 خرداد 1396 ساعت: 3:50
    برچسب‌ها :

    آخرین مطالب

    خبرنامه

    عضویت

    نام کاربري :
    رمز عبور :